خنده بازار موش موشی
سه شنبه 19 مهر 1390برچسب:, :: 12:54 :: نويسنده : موش موشی

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .
 کوروش کبیر
 *********************************************
 درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
 مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .
 ****************************
 نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
 و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .
******************************
 سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
 بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .
*******************************
 وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها
 بلکه مو خاکستری ها هستند!
 چارلی چاپلین
***********************************
 همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . . .
********************************
 چه داروی تلخی است وفاداری به خائن
 صداقت با دروغگو
 و مهربانی با سنگدل . . .
 *******************************
 رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر
 دیگه مرده . . .
 **********************************
 مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن
 عيسي مسيح
**************************************************
 اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست
 و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .
 ********************************************
 ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها
 اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم
 ( ریچارد نیکسون )
 ***********************************
 فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم
 امروز، دیروز نیست
 و فردا امروز نمی‌شود . . .
 *************************************
 یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
 به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .
 ***********************************
 اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن
 چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!
******************************************
 زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
 و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان . . .
********************************************
 برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است . . .
**********************************************
 گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
 باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد . . .
**********************************************
 به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
 اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”
********************************************
 مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی . . .
***************************************************
 هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
 مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است
*********************************************
 برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب . . .
*******************************************
 در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
 زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند
 امـا آنچه خوب است همیشه زیباست . . .

جمعه 15 مهر 1390برچسب:, :: 19:53 :: نويسنده : موش موشی
زن و شوهری دست در دست هم در جنگلی که دورِ دریاچه ای را گرفته بود قدم می زدند . درختان حصار خوبی درست کرده بودند.هوا گرم بود و کسی در آن حوالی دیده نمی شد .آنها در گوشه ای نشستند و صحبتهای خصوصی کردند ، که ناگهان صدای گوشخراشی شنیدند :
گروهان استتار شده ، گوش به فرمان من ... آماده ... قدم رو...
و تمام جنگل از آن منطقه دور شد


جمعه 15 مهر 1390برچسب:, :: 19:52 :: نويسنده : موش موشی

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.

 مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: "خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌های حیاط خانه تان را به من بسپارید"؟

 زن پاسخ داد: "کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد"!

پسرک گفت: "خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می‌دهد انجام خواهم داد"!

 زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.

 پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.

مجدداً زن پاسخش منفی بود.

 پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

  مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم".

 پسر جواب داد: "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کنم

یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 22:3 :: نويسنده : موش موشی

یک يارو داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يه جور عجيب غريبي .
 اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك مَرد با سگش راه ميره، بعد ازاون هم يك صف 500 متري از ملت دارن دنبالشون ميكن.
 يارو ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه :
 تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟
 مَرده ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد!
 مَرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر مَرده راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه :
 ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوال ها نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟!
 مَرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر، ميگه : برو ته صف

یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 15:21 :: نويسنده : موش موشی

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

 وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

 سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

 و همه دانشجویان موافقت کردند.

 سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

 بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

 بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

 در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

 اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان.

 ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

 همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

 اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

 یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

 پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

  حالا با من یک قهوه میخوری؟

یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 15:20 :: نويسنده : موش موشی

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست.

 براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

 وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.

 عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت.

بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

 خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: " کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري" !!!!

یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 15:19 :: نويسنده : موش موشی

زن جوانی بسته ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .

 در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

 در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!هر بار که او کلوچه ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمی داشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”

 مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه اش، دست نخورده مانده .تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش درنیاورده بود


یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 14:58 :: نويسنده : موش موشی

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشد : نمره یک میدهم:1

 اگر دارای زیبائی هم باشد یک صفرجلوی عدد یک میگذارم :10

 اگر پول هم داشته باشد یک صفردیگرجلوی عدد10 میگذارم :100

اگردارای اصل ونسب هم باشد یک صفردیگرجلوی عدد100 میگذارم :1000

 ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000 و صفر هم به تنهائی هیچ است . و آن انسان هیچ ارزشی ندارد

یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:, :: 14:52 :: نويسنده : موش موشی

مردی با دوچرخه به خط مرزی رسید.او دو کیسه بزرگ همراه خود داشت.مآمور مرزی پرسید:در کیسه ها چه داری؟

 او گفت: شن.

  مآمور او را از دوچرخه پیاده کرده و چون به او مشکوک بود،یک شبانه روز او را بازداشت کرد،ولی پس از بازرسی فراوان،واقعآ جز شن چیز دیگری نیافت.

  بنابراین به او اجازه عبور داد.

 هفته بعد دو باره سرو کله همان شخص پیدا شد و بقیه ماجرا...

  این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار شد و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نشد.

  یک روز آن مآمور در شهر او را دید و پس از سلام و احوالپرسی،به او گفت: من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق

بودی،راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟

  قاچاقچی گفت : دوچرخه!

 

 

 

 


حفره گلوری زمان پر شدن آب پشت سد و نیاز به خالی کردن مقداری آب از مخزن بکار می رود.

 

این حفره گلوری است که در کالیفرنیا واقع شده و بزرگترین حفره در دنیا می باشد، این حفره قادر به مکیدن ۱۴ - ۴۰۰ فوت مکعب (این مقدار بر اساس حدس و گمان تخمین زده شده است) در هر ثانیه است.

 

 

حفره در بالا سمت چپ تصویر قابل مشاهده است. حفره بزرگ کیمبرلی - جنوب افریقا


 

معدن تنگه بینگهام - یوتاه

 

 

 

 

ظاهراً بزرگترین حفره کنده شده بوسیله انسان در جهان است که ۱۰۹۷ متر عمق داشته و از معدنی که بیش از ۳ تن الماس از آن بدست آمده و در سال ۱۹۱۴ تعطیل شده بوجود آمده است.
مقدار زمین کنده شده بوسیله انسان ۲۲/۵ میلیون تن تخمین زده شده است.

 


 

 

این معدن ظاهراً بزرگترین حفاری انسان در کره خاکی باشد.
حفاری در سال ۱۸۶۳ شروع و هم اکنون ادامه دارد که حفره پیوسته بزرگ و بزرگتر می شود.
هم اکنون حفره ۳/۴ مایل عمق و ۲/۵ مایل درازا دارد.
حفره آبی بزرگ - بلیز


با تشکر از reza-19 عزیز

 


نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه


که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن.

آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که

خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

 


یک روز سه لاک پشت که باهم دوست بودن تصمیم گرفتند برای

 گردش به مسافرت بروند مدتی طول کشید تا انها برای سفر اماده

 شوند .انها بالاخره بعد از سه سال به جایی که قصد مسافرت داشتند

 رسیدند حدود شش ماه محل اقامتشان را تمیز کردند وسبد غذا را باز

 کردند که غذا بخورند که یک دفعه متوجه شدند که نمک نیاورده اند!!!!

 
خوردن غذا بدون نمک یک فاجعه بود و همه انها در این مورد موافق

بودند .بعداز یک بحث طولانی جوانترین لاک پشت برای اوردن نمک

 انتخاب شد زیرا او سریع ترین لاک پشت در بین لاک پشت های دیگر

 بود . اوبه یک شرط قبول کرد این کار را انجام دهد :اینکه تا زمانی

که او بر نگشته کسی چیزی نخورد دوستانش قبول کردند واوراهی

 شد. سه سال گذشت ولاک پشت برنگشت .پنج سال....شش سال

...سپس در سال هفتم پیرترین لاک پشت که دیگر توان گرسنگی

 نداشت گفت که قصد خوردن غذا دارد وشروع کرد به باز کردن یک

 ساندویچ که ناگهان لاک پشت کوچک تر از پشت درختی فریاد کنان

 بیرون امد وگفت:می دانستم که منتظر نمی مانید حالا من هم

نمی روم نمک بیاورم

با تشکر از reza-19 عزیز

پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:, :: 13:27 :: نويسنده : موش موشی

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
 آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."
 یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
 مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد،انها ازدواج کردند و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
 بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

 
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه

پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:, :: 11:51 :: نويسنده : موش موشی


به گزارش برنا به نقل از نیویورک پست، این زن 27 ساله چینی برای یافتن شوهر دلخواهش دست به ابتکاری جالبی زد. بیلبوردهای تبلیغاتی "فنگ" با تصویر وی در لباس عروس در کنار پخش تبلیغات تلویزیونی در شبکه های محلی چین به سرعت از "فنگ" یک چهره جهانی ساخت.
 از جمله شروط وی برای برای انتخاب شوهر ایده آل در آگهی تبلیغاتی، بومی شرق چین، قد 1.82 متر، داشتن مدرک معتبراز دانشگاه های ممتاز چین در رشته اقتصاد و عدم اشتغال در مشاغل دولتی بجز بانک ها و شرکت نفتی "پتروچاینا" ذکر شده بود.
 سطح توقعات بالای این خانم درحالی بود که وی تنها یک صندوقدار ساده با حقوق ماهانه 146 دلار در یکی از سوپرمارکت های زنجیره ای پایتخت بود.
 این حرکت خانم "فنگ" برای یافتن همسر موجی از نفرت عمومی را در جامعه چین برانگیخت، و هزاران سایت اینترنتی با عناوینی همچون "خواهر فنگ" یا "خواهر ققنوس" این اقدام وی برای یافتن شوهر را محکوم کردند.

دامنه تنفر از خانم "فنگ" در چین به حدی رسید که وی مجبور به مهاجرت به آمریکا شد و هم اکنون بعنوان آرایشگر در نیویورک مشغول بکار است.
 وی در مصاحبه با روزنامه نیویورک پست هدف از این کار را تنها تشکیل خانواده عنوان کرده و افزوده که دوست ندارد در جامعه و بین مردم آمریکا نیز منفور شود.
 "فنگ"هم اکنون در آمریکا در جستجوی یافتن یک شوهر آمریکایی با ویژگیهای ذکر شده است!

5 مهر 1390برچسب:, :: 22:36 :: نويسنده :

اول از همه سلام خدمت مدير وبلاگ خيلي باحال موش موشي

 

 

 

 

 

اميدوارم خوشتون بياد
با تشکر از reza-19

دو شنبه 4 مهر 1390برچسب:, :: 18:8 :: نويسنده : موش موشی

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه.

 مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم.
 دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه. یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته.

 شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم.

 پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم. اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت.
 بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت.
 و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم.
 زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه. اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره.
 مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره.
 بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت ..... و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو.
 زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم.
 غول میپرسه درس هم خوندین؟
 زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک دکترا داریم
 غول میپرسه چند سالتونه؟
 .زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم
 غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید. دکترا دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجود داره؟ متاسفم براتون!

دو شنبه 4 مهر 1390برچسب:, :: 18:7 :: نويسنده : موش موشی

س: چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟”
 ج: لطفا یک چای”
 س: “چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای بوش؟ چای بوش و عسل؟ چای سرد یا چای سبز؟”
 ج: “سیلان لطفا”
 س: “چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟”
 ج: “با شیر لطفا”
 س: “شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟”
 ج: “شیر لطفا”
 س: “شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟”
 ج: “لطفا شیر گاو.”
 س: “شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟”
 ج: “فکر کنم چای بدون شیر بخورم.”
 س: “با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟”
 ج: با شکر.”
 س: “شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟”
 ج: “با شکر نیشکر لطفا”
 س: “شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟”
 ج: “لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید”
 س: “آب معدنی یا آب بدون گاز؟”
 ج: “آب معدنی”

 س:” طعم دار یا بدون طعم؟”
 ج:” ترجیح میدم از تشنگی بمیرم

چند روز پیش برای عوض کردن روغن ماشینم به مکانیکی رفته بودم ..که دختر خانومی 27-26 ساله با کبکبه و دبدبه وارد شد و به مکانیک گفت :
 ببخشید آقا
 یه 710 میخواستم میشه لطف کنین بدین؟؟
 مکانیک گفت :710 تا چی؟؟
 دختر خانوم گفت : 710 تا هیچ چی؟!! ..710 ماشین من گم شده ..اگه میشه یه دونه بدین !!
 مکانیک گفت : 710؟؟؟ حالا این 710 چی هست ؟؟
 دختر خانوم که عصبانی شده بود گفت : آقا مگه من باهات شوخی دارم میگم یه 710 بده ...چون خانومم فکر میکنی حالیم نیست
 نه خوبم حالیمه. !!!!!!!!!
 مکانیک بیچاره گفت :خدا شاهده خانوم جسارت نکردم .. ولی من نمیدونم شما چیو میگین؟؟
 دختره که فکر می کرد یارو داره جلو من دستش می ندازه گفت :
 بابا جون عجب مکانیک بی عرضه ای هستی تو ..همونی که وسط موتور ماشینه
 ..کارش نمیدونم چیه ولی همه ماشین خارجی ها دارن این قطعه رو ..
 مال منم همیشه بوده ...حالا من گمش کردم و یکی لازم دارم!!
 مکانیکه که کلافه شده بود یه کاغذ داد به خانومه و گفت میشه شکل این قطعه رو بکشی این جا؟؟
 دختر خانوم هم با کلی ژست انگار که الان داوینچی می خواد مونالیزا رو بکشه یه دایره کشید و وسط اون نوشت 710 مکانیک یه نیگاهی به شاهکار نقاشی انداخت و یه نگاهی هم به موتور ماشین من که درش باز بود کرد و گفت :

 خانوم این قطعه رو که میگین تو این ماشین هم هست؟؟
 دختر خانوم باخوشحالی جیغی کشید وگفت آره اوناش...!!!!
 میدونین چی رو نشون داد؟؟.........
 این رو............ ..

 عکسش تو ادامه مطلب



ادامه مطلب ...
دو شنبه 4 مهر 1390برچسب:, :: 1:29 :: نويسنده : موش موشی

سلام دوستان این یه سایت جالب هستش که می رید توش نقاشی می کشید و اون می شه کاراکترتون و میتونید باهاش بازی کنید

 خیلی جالب هست حتما امتحانش کنید!

ورود به سایت

سه شنبه 29 شهريور 1390برچسب:, :: 1:2 :: نويسنده : موش موشی
یارو میره رستوران سوپ بخوره
سفارش میده ولی خیلی طول میکشه ،
میبینه یکی اونور نشسته ، یه کاسه سوپ جولوشه و داره سیگار میکشه .
میگه : جناب من عجله دارم ، سوپ شمارو بخورم، سوپ من که اومد مال شما
... سوپ رو که تا آخرش میخوره میبینه یه مارمولک خشکی تهش چسبیده !
... ... هر چی خورده بود بالا میاره تو کاسه !
اون سیگاریه میگه :
تو هم دیدیش ... !
دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 23:36 :: نويسنده : موش موشی
فرهنگ لغات

کته ماست : آن گربه مال ماست
مشروبات : روبات مشهد رفته
نرگس : موجود مذکری که مرتب حدس می زند
کدبانو: دختر خانمی مجرب در نقشه کشی با نرم افزار اتوکد
چهار محال بختیاری : ممکن نیست عدد ۴ برای شما شانس بیاورد
کالسکه: هنگامی که یک اصفهانی یک میوه ی کال میخورد
جاسبی : فقط باش
سوغاتی : بسيار عصبانی
عجبشير : احساس رضايت از مطبوع بودن شير
پدافند : پس گفتی دافن؟
مانیکور - پدیکور : دو برادر نابینا به نام مانی و پدرام


شنبه 26 شهريور 1390برچسب:, :: 20:1 :: نويسنده : موش موشی

کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت...
دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي کرد، او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست ؟!
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: يعني تو يک دوست هم نداري؟
کرگدن پرسيد: دوست يعني چي؟
دم جنبانک گفت: دوست، يعني کسي که با تو بيايد، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولي من که کمک نمي خواهم.
دم جنبانک گفت: اما بايد يک چيزي باشد، مثلاً لابد پشت تو مي خارد، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند، يکي بايد حشره هاي پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم. پوست من خيلي کلفت وصورتم زشت است. همه به من مي گويند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب ديگر چيست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: اين که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمي بينم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمي کني، آن را نمي بيني؛ ولي منمطمئنم که زير اين پوست کلفت يک قلب نازک داري.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً يک قلب کلفت دارم !
دم جنبانک گفت: نه، تو يک قلب نازک داري. چون به جاي اين که دم جنبانک رابترساني، به جاي اين که لگدش کني، به جاي اين که دهن گنده ات را باز کني و آن را بخوري، داري با او حرف مي زني...
کرگدن گفت: خب، اين يعني چي؟
دم جنبانک گفت: وقتي که يک کرگدن پوست کلفت، يک قلب نازک دارد يعني چي؟!يعني اين که
مي تواند دوست داشته باشد، مي تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اينها که مي گويي يعني چي؟
دم جنبانک گفت: يعني ... بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم، بگذار...
کرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يک جمله ي مناسب مي گشت. فکر کرد بهتراست همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند.
داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را با نوک ظريفش برمي داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد... اما نمي دانست دقيقاً از چي خوشش مي آيد ؟!
کرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين که من دلم مي خواهد تو رويپشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري؟
دم جنبانک گفت: نه اسم اين نياز است، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري، يعني احساس رضايت مي کني. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد اما فکر کرد لابد درست مي گويد.
روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست، هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي کوچک را از لاي پوست کلفتش بر مي‌داشت و مي خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي پوستش را مي خورد احساس خوبي دارد، براي يک کرگدن کافي است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافي نيست.
کرگدن گفت : بله، کافي نيست. چون من حس مي کنم چيزهاي ديگري هم هست که من احساس خوبي نسبت به آنها داشته باشم. راستش من مي خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد، چرخي زد و آواز خواند، جلوي چشم هاي کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سير نشد.
کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ي دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين. وقتي که کرگدن به اينجا رسيد، احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسيد و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازکم را که
مي گفتي. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت :غصه نخور دوست عزيز، تو يک عالم از اين قلبهاي نازک داري.
کرگدن گفت: اينکه کرگدني دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند، قلبش از چشمش مي افتد يعني چي؟!!
دم جنبانک چرخي زد و گفت: يعني اين که کرگدن ها هم عاشق مي شوند.
کرگدن گفت: عاشق يعني چي؟
دم جنبانک گفت: يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد ...
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد، يک روز حتماً قلبش تمام مي شود. آن وقت لبخندي زد و با خودش گفت:
من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد، بگذار تمام قلبم براي او بريزد ...! 

جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 21:21 :: نويسنده : موش موشی

زن وشوهري بيش از 60 سال بايکديگر زندگي مشترک داشتند.آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم کرده بودند.
در مورد همه چيز باهم صحبت مي کردند وهيچ چيز را از يکديگر پنهان نمي کردند مگر يک چيز:
يک جعبه کفش در بالاي کمد پيرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چيزي نپرسد
در همه اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود اما بالاخره يک روز پيرزن به بستر بيماري افتاد وپزشکان از او قطع اميد کردند.
در حالي که با يکديگر امور باقي را رفع ورجوع مي کردند پير مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پيرزن تصديق کرد که وقت آن رسيده است که همه چيز را در مورد جعبه به شوهرش بگويد.
پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .
وقتي پيرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتني ومقداري پول به مبلغ 95 هزار دلار پيدا کرد
 پيرمرد دراين باره از همسرش سوال نمود.
پيرزن گفت :هنگامي که ما قول وقرار ازدواج گذاشتيم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختي زندگي مشترک در اين است که هيچ وقت مشاجره نکنيد او به من گفت که هروقت از دست توعصباني شدم ساکت بمانم ويک عروسک ببافم.
پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت وسعي کرد اشک هايش سرازير نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگي مشترکشان از دست او رنجيده بود از اين بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت اين همه پول چطور؟پس اينها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزيزم اين پولي است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.

جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 3:26 :: نويسنده : موش موشی

 

اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما رمز

کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه

عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک

به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در

جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز

دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند.

پنج شنبه 24 شهريور 1390برچسب:, :: 23:12 :: نويسنده : موش موشی

میخواین ببینین در آینده چه ماشینی میخرین؟


اسمتو وارد کنین این سایت بهتون میگه ماشینتون چیه !!

 

کلیک کنید

 

پنج شنبه 24 شهريور 1390برچسب:, :: 19:48 :: نويسنده : موش موشی

توي قصابي بودم که يه پيرزن اومد تو و يه گوشه وايستاد .
يه آقاي خوش تيپي هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کيلو فيله گوساله بکش عجله دارم .....
آقاي قصاب شروع کرد به بريدن فيله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همينجور که داشت کارشو مي‌کرد رو به پيرزن کرد گفت: چي مِخي نِنه ؟
پيرزن اومد جلو يک پونصد تومني مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه
قصاب يه نگاهي به پونصد تومني کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پيرزن يه فکري کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌هاي اون جوون رو مي‌کند مي‌ذاشت براي پيره زن
اون جووني که فيله سفارش داده بود همين جور که با موبايلش بازي مي‌کرد گفت: اينارو واسه سگت مي‌خواي مادر؟
پيرزن نگاهي به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من اين فيله‌ها رو هم با ناز مي‌خوره ..... سگ شما چجوري اينا رو مي‌خوره؟
پيرزن گفت: مُخُوره ديگه نِنه ..... شيکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چيه مادر؟ پيرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اينا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بيذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... يه تيکه از گوشتاي فيله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتاي پيرزن .....
پيرزن بهش گفت: تُو مَگه ايناره بره سَگِت نگرفته بُودي؟
جوون گفت: چرا
پيرزن گفت ما غِذاي سَگ نِمُخُوريم نِنه .....
بعد گوشت فيله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت

چهار شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, :: 15:51 :: نويسنده : موش موشی

يک زوج،بيست و پنجمين سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اينکه در طول 25 سال ،
حتي کوچکترين اختلافي با هم نداشتند!
توي اين مراسم سردبيرهاي روزنامه هاي محلي هم جمع شده بودند تا راز خوشبختي شون رو بفهمند.
سردبير : آقا واقعا باور کردني نيست؟
يه همچين چيزي چطور ممکنه؟ ميشه برامون تعريف کنيد؟
شوهر روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه:
بعد از ازدواج به ماه عسل رفتيم،اونجا براي اسب سواري هر دو،
دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم.
اسبِ من خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود.
سر راهمون اون اسب يهو پريد و همسرمو زمين انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"اين بار اولته"
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي با آرامش به اسب انداخت و گفت:"اين دومين بارت"!
بازم راه افتاديم .وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش تفنگشو از کيف برداشت و با آرامش شليک کرد و اونو کشت !
سر همسرم داد کشيدم و گفتم :
"چيکار کردي رواني؟ حيوان بيچاره رو کشتي!ديونه شدي؟"
همسرم با خونسردي يه نگاهي به من کرد و گفت:"اين بار اولت بود" ...!

چهار شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 23:56 :: نويسنده : موش موشی

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم .بهم گفت: "متشکرم".

می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم  علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم".

 

 میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم

 روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد".

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت: "متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم".  

می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم.

  یه روز گذشت، سپس یک هفته ، یک سال ...

 

 قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"ش باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم . علتش رو نمی دونم .

 نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد

من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی ؟ متشکرم"

 می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم 

سالهای خیلی زیادی گذشت...

 

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

 تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

 

 

سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 23:7 :: نويسنده : موش موشی

 «بابا جون؟» 
«جونم بابا جون؟» 
«این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟» 
«خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم.» 
«یعنی با لباس راحتی سختشه؟» 
«آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!» 
«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟» 
«.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم.» 
« باباجون، كم آوردی؟!» 
«نه عزیزم، من كم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.» 
«خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود.» 
«چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میكنه.» 
«آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟» 
«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه.» 
پس چرا بدون مانتو میخوابه؟» 
«خب مامانت اینجوری راحتتره.» 
«اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت كنه با كت و شلوار خوابیده بود؟» 
«نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.» 
«پس چرا خانمش كه خیلی هم خانم خوبیه بهش كمك نكرد لباسشو در بیاره؟!» 
«چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته.» 
«واسه همینه كه شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟» 
«عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟» 
«داری میپیچونی؟» 
«نه قربونت برم عزیزم، اما یه بچه خوب كه وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛ باشه عسل بابا؟» 
«اما من هنوز قانع نشدم.» 
«توی این یك مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم.» 
«چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟» 
«واسه اینكه تختخوابشون كوچیكه، دو نفری جا نمیشن.» 
«خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟» 
«لابد پول ندارن دیگه.» 
«پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟» 
«چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم.» 
«آهان، یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعایت میكنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان كه باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیكنین؛ درست گفتم بابایی؟» 
«آره دخترم، اصلا همین چیزیه كه تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟» 
«باشه، ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت كنه كه تو اینقدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشی!»

سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 23:6 :: نويسنده : موش موشی

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. 
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره. 
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته. 
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. 
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵٫۸۶دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد. 
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت :” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم” و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟ 
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰٫۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۱۵٫۸۶ دلار پارک کنم؟!

سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 13:18 :: نويسنده : موش موشی

اول جواب این جمع ها رو بدین

۲+۲

۴+۴ 

۸+۸

۱۶+۱۶ 

حال خیلی سریع عددی بین ۵ تا ۱۲ انتخاب کنید

انتخاب کردید؟ 

حالا برید به ادامه مطلب



ادامه مطلب ...
سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 13:12 :: نويسنده : موش موشی

این معادله رو فقط افراد عاشق میتونن حل کنن

اگه حلش کردین که آفرین اگه نکردین برید به ادامه مطلب



ادامه مطلب ...
سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:52 :: نويسنده : موش موشی

کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو برات بگيريم واسه تولدت؟
بابي گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و يه نامه براي خدا بنويس و ازش بخواه به خاطر کاراي خوبي که انجام دادي بهت يه دوچرخه بده .
نامه شماره يک
سلام خداي عزيز
اسم من بابي هست. من يک پسر خيلي خوبي بودم و حالا ازت مي خوام که يه دوچرخه بهم بدي .
دوستار تو
بابي

بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابيه و من هميشه سعي کردم که پسر خوبي باشم. لطفاً واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده .
بابي

اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابي هست. درسته که من بچه خوبي نبودم ولي اگه واسه تولدم يه دوچرخه بهم بدي قول مي دم که بچه خوبي باشم.
بابي

بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش.
بابي رفت کليسا. يکمي نشست وقتي ديد هيچ کسي اونجا نيست، پريد و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کليسا فرار کرد.
بعدش مستقيم رفت تو اتاقش و نامه جديدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پيش منه. اگه مي خواييش، واسه تولدم يه دوچرخه بهم بده....!
بابي

سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:49 :: نويسنده : موش موشی

زن نصف شب از خواب بيدار شد و ديد که شوهرش در رختخواب نيست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالي که توي آشپزخانه نشسته بود و به ديوار زل زده بود و در فکري عميق فرو رفته بود
 و اشک‌هايش را پاک مي‌‌کرد و فنجاني قهوه‌ مي‌‌نوشيد پيدا کرد …
در حالي‌ که داخل آشپزخانه مي‌‌شد پرسيد: چي‌ شده عزيزم اين موقع شب اينجا نشستي؟!
شوهرش نگاهش را از ديوار برداشت و گفت:هيچي‌ فقط اون وقتها رو به ياد ميارم، 20 سال پيش که تازه همديگرو ملاقات کرده بوديم ، يادته…؟!
زن که حسابي‌ تحت تاثير قرار گرفته بود، چشم‌هايش پر از اشک شد و گفت : آره يادمه…
شوهرش ادامه داد : يادته پدرت که فکر مي کرديم مسافرته ما رو توي اتاقت غافلگير کرد؟!
زن در حالي‌ که روي صندلي‌ کنار شوهرش مي نشست گفت : آره يادمه، انگار ديروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد :
 يادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: يا با دختر من ازدواج ميکني‌ يا 20 سال مي‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوري ؟!
زن گفت : آره عزيزم اون هم يادمه و يک ساعت بعدش که رفتيم محضر و…!
مرد نتوانست جلوي گريه اش را بگيرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد مي شدم!

سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:47 :: نويسنده : موش موشی

روزي همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصميم گرفتند تا قايم باشک بازي کنند.
انيشتين اولين نفري بود که بايد چشم مي گذاشت.
او بايد تا 100 ميشمرد و سپس شروع به جستجو ميکرد.
همه پنهان شدند الا نيوتون ...
نيوتون فقط يک مربع به طول يک متر کشيد و درون آن ايستاد، دقيقا در مقابل انيشتين.
انيشتين شمرد 97, 98, 99..100…
او چشماشو باز کرد وديد که نيوتون در مقابل چشماش ايستاده.
انيشتين فرياد زد نيوتون بيرون( سک سک)، نيوتون بيرون( سک سک)
نيوتون با خونسردي تکذيب کرد و گفت من بيرون نيستم.
او ادعا کرد که اصلا من نيوتون نيستم !!!
 تمام دانشمندان از مخفيگاهشون بيرون اومدن تا ببينن اون چطور ميخواد ثابت کنه که نيوتون نيست ...
 نيوتون ادامه داد که من در يک مربع به مساحت يک متر مربع ايستاده ام ...
که من رو،نيوتون بر متر مربع ميکنه و از آنجايي که نيوتون بر متر مربع برابر "يک پاسکال" مي باشد
بنابراين من "پاسکالم" پس پاسکال بايد بيرون بره (پاسکال سک سک) !!!

سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:45 :: نويسنده : موش موشی

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد
به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس ميدانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،
اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم
در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس رابدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست،

منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد
نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد.

و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.
واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه
بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي


دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 23:43 :: نويسنده : موش موشی

عکس 4 تا هلوی خارجی و خوشگل !! بدو بیا که نبینی از دستت رفته

خدایا این هلو ها رو نصیب ما هم بگردان

برای دیدن عکس به ادامه مطلب برید

 



ادامه مطلب ...
دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 17:10 :: نويسنده : موش موشی

۱-استاد به روح اعتقاد داری؟ 

۲-خوب دیگه خفمون کردی ،خوش اومدی... 

۳-جمع کن بابا کار و زندگی داریم! 

۴-خفه میشی یا بیام خفت کنم؟ 

۵-جون مادرت درس دیگه بسه 

۶-آخه چرا به فکر عمه و خواهرت نیستی؟ 

۷-مغزم گوزید،بسه دیگه.... 

۸-خفه شو.. 

۹-بس کن دیگه صدات روببر 

۱۰-استاد....دیگه نفرمیو... 

۱۱-اگه شما خسته نیستی ما خسته اییم....... 

۱۲-خسته شدیم اینقدر خوابیدیم.... 

۱۳-استاد...بکش بیرون 

۱۴-استاد تیتراژ رفت 

۱۵-با خداحافظیت خوشحالمون کن، 

۱۶-چه قدر زر میزنی خفه بمیر دیگه... 

۱۷-استاد سرویسمون رفت جا موندیم، 

۱۸-جون مادرت ولمون کن 

۱۹-دیگه نمیکشیم به خدا... 

۲۰-زر مفت میزنیا؟؟ 

۲۱-خسته نباشید به معنای واقعی... 

۲۲-همه ی موارد 

۲۳-هرررررررررررری 

۲۴-استاد زنده نباشی، 

۲۵-وخیز بابا جمعش کون!باید بریم سلف... 

۳۶-بابا با دوست دخترم/پسرم قرار دارم 

۲۷-گومشو بیرون 

۲۸-استاد خفه شو میخواهیم درس گوش بدیم 

۲۹-برگه دهنت رو می بندی یا بیام مهر و مومش کنم؟؟؟!! 

۳۰-بسه دیگه گه نخور...سیر شدی به خدا... 

۳۱-ساکت شو بابا توام.. 

۳۲-بسه ..دیگه...خسته شدم از تو دل دیوونه 

۳۳-تخم مرغ بدم بزنی به فکت؟؟؟ 

۳۴-جمع کن بابا حالتو دیگه نداریم... 

۳۵-دینگ دینگ دینگ وقته استراحته... 

۳۶-خدافظ دیگه عوضی.. 

۳۷-چقدر فک میزنی.... 

۳۸-برو دیگه...ااااااااااااااااااا

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:39 :: نويسنده : موش موشی

در يک شب سرد زمستاني يک زوج سالمند وارد رستوران بزرگي شدند. آنها در ميان زوجهاي جواني که در آنجا حضور داشتند بسيار جلب توجه مي*کردند.
بسياري از آنان، زوج سالخورده را تحسين مي*کردند و به راحتي مي*شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنيد، اين دو نفر عمري است که در کنار يکديگر زندگي مي*کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.
پيرمرد براي سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سيني به طرف ميزي که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رويش نشست.
يک ساندويچ همبرگر، يک بشقاب سيب زميني خلال شده و يک نوشابه در سيني بود.
پيرمرد همبرگر را از لاي کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ي مساوي تقسيم کرد.
سپس سيب زميني ها را به دقت شمرد و تقسيم کرد.
پيرمرد کمي*نوشابه خورد و همسرش نيز از همان ليوان کمي*نوشيد. همين که پيرمرد به ساندويچ خود گاز مي*زد مشتريان ديگر با ناراحتي به آنها نگاه مي*کردند و اين بار به اين فــکر مي*کردند که آن زوج پيــر احتمالا آن قدر فقيــر هستند که نمي*توانند دو ساندويچ سفــارش بدهند.

پيرمرد شروع کرد به خوردن سيب زميني*هايش. مرد جواني از جاي خو بر خاست و به طرف ميز زوج پير آمد و به پير مرد پيشنهاد کرد تا برايشان يک ساندويچ و نوشابه بگيرد. اما پير مرد قبول نکرد و گفت : همه چيز رو به راه است، ما عادت داريم در همه چيز شريک باشيم.
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتي که پيرمرد غذايش را مي*خورد، پيرزن او را نگاه مي*کند و لب به غذايش نمي*زند.

بار ديگر همان جوان به طرف ميز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند يک ساندويچ ديگر برايشان سفارش بدهد و اين دفعه پير زن توضيح داد: ماعادت داريم در همه چيز با هم شريک باشيم.
همين که پيرمرد غذايش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نياورد و باز به طرف ميز آن دو آمد و گفت: مي*توانم سوالي از شما بپرسم خانم؟
-پيرزن جواب داد: بفرماييد
چرا شما چيزي نمي*خوريد ؟ شما که گفتيد در همه چيز با هم شريک هستيد. منتظر چي هستيد؟
-پيرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:37 :: نويسنده : موش موشی

در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردي وارد ايستگاه متروي واشينگتن دي سي شد و شروع به نواختن ويلون کرد
اين مرد در عرض 45 دقيقه، شش قطعه ازبهترين قطعات باخ را نواخت
از آنجا که شلوغ ترين ساعات صبح بود، هزاران نفر براي رفتن به سر کارهاي‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند
سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالي متوجه نوازنده شد.
از سرعت قدم‌هايش کاست و چند ثانيه‌اي توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد
يک دقيقه بعد، ويلون‌زن اولين انعام خود را دريافت کرد
خانمي بي‌آنکه توقف کند يک اسکناس يک دلاري به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد
چند دقيقه بعد، مردي در حاليکه گوش به موسيقي سپرده بود،
به ديوار پشت‌ سر تکيه داد، ولي ناگاهان نگاهي به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد
کسي که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد
 کودک سه ساله‌اي بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه مي ‌برد
کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاي ويلون‌زن پرداخت،
مادر محکم تر کشيد وکودک در حاليکه همچنان نگاهش به ويلون‌زن بود،
بهمراه مادر براه افتاد، اين صحنه، توسط چندين کودک ديگرنيز به همان ترتيب تکرار شد،
و والدين‌شان بلا استثنا براي بردن‌شان به زور متوسل شدند
در طول مدت 45 دقيقه‌اي که ويلون‌زن مي نواخت، تنها شش نفر، اندکي توقف کردند
بيست نفر انعام دادند، بي‌آنکه مکثي کرده باشند، و سي و دو دلار عايد ويلون‌زن شد
وقتيکه ويلون‌زن از نواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد
نه کسي متوجه شد. نه کسي تشويق کرد، ونه کسي او را شناخت
هيچکس نمي‌دانست که اين ويلون‌زن همان (جاشوا بل ) يکي از بهترين موسيقيدانان جهان است
و نوازنده‌ي يکي از پيچيده‌ترين فطعات نوشته شده براي ويلون به ارزش سه ونيم ميليون دلار، مي‌باشد
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکي از تاتر هاي شهر بوستون، برنامه‌اي اجرا کرده بود
که تمام بليط هايش پيش‌فروش شده بود، وقيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود
اين يک داستان حقيقي است،نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط واشينگتن‌پست ترتيب داده شده بود و بخشي از تحقيقات اجتماعي براي سنجش توان شناسايي، سليقه و الوويت ‌هاي مردم بود
 نتيجه: آيا ما در شزايط معمولي وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زيبايي هستيم؟
لحظه‌اي براي قدر‌داني از آن توقف مي‌کنيم؟
آيا نبوغ وشگرد ها را در يک شرايط غير منتظره مي‌توانيم شناسايي کنيم؟
آيا با بالا رفتن سن اين قابليت کاهش مي يابد؟ و چرا؟
يکي از نتايج ممکن اين آزمايش ميتواند اين باشد
اگر ما لحظه‌اي فارغ نيستيم که توقف کنيم
و به يکي از بهترين موسيقيدانان جهان که در حال نواختن يکي از بهترين قطعات نوشته شده براي ويلون، است گوش فرا دهيم ،چه چيز هاي ديگري را داريم از دست ميدهيم؟

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:35 :: نويسنده : موش موشی

يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود، ازش پرسيد:
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان کني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت کنم
ثابت کني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت…
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد.
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکي کرد و به حالت کما رفت .
پسر نامه اي رو کنارش گذاشت با اين مضمون :
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم عاشقت باشم
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره.
عشق دليل ميخواد؟
نه,معلومه که نه
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره
عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم"”
ولي عشق کامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"”
سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حکم مي کنه که چه شخصي در قلبت بمونه 

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:34 :: نويسنده : موش موشی

در افسانه اي هندي آمده است که مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهاي چوبي مي بست...چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي
خانه اش آب مي برد.
يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت. هربار که مرد مسير
خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين کار را مي کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظيفه اي را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام مي دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف وظيفه اش را
انجام دهد. هر چند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پير آنقدر شرمنده بود که يک روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب
بکشد تصميم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي
که از من استفاده کرده اي فقط از نصف حجم من سود برده اي...فقط نصف
تشنگي کساني را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي. "
مرد خنديد و گفت: " وقتي برمي گرديم با دقت به مسير نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در يک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گياهان زيبايي روييده اند.
مرد گفت: " مي بيني که طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه
مي دانستم که تو ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده کنم. اين
طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم و تو هم هميشه و هر روز به آنها
آب مي دادي. به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتي چطور مي توانستي اين کار را بکني؟ "

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:32 :: نويسنده : موش موشی

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست .
پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد ؛ پسر بچه پرسيد : ((يک بستني ميوه اي چند است؟ ))
پيشخدمت پاسخ داد : ((50 سنت))
پسر بچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسيد ( يک بستني ساده چند است ؟ ))
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد ( 35 سنت ))
پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : (( لطفآ يک بستني ساده ))
پيشخدمت بستني را آورد و بدنبال کار خود رفت .
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق داد و رفت .
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوکه شد .
آنجا در کنار ظرف خالي بستني ؛ 2 سکه 5 سنتي و 5 سکه 1 سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت !!

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:30 :: نويسنده : موش موشی


اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي است که عاشق فوتبال بود
در تمام تمرينها او سنگ تمام ميگذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه هاي تيم بود تلاشهايش به جايي نميرسيد
در تمام بازيها ورزشکار اميدوار ما روي نيمکت کنار زمين مينشست اما اصلا پيش نمي آمد در مسابقه اي بازي کند
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي ميکرد و رابطه ويزه اي بين آندو وجود داشت
گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمکت کنار زمين مينشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او ميپرداخت
اين پسر بچه در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانش آموز کلاس بود
اما پدرش باز هم او را تشويق ميکرد که به تمرينهايش ادامه دهد گرچه به او ميگفت که اگر دوست ندارد مجبور نيست اين کار را انجام دهد
اما پسر که عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه دهد
او در تمام تمرينها حداکثر تلاشش را ميکرد به اين اميد که وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند
در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرينها شرکت ميکرد اما همچنان يک نيمکت نشين باقي ماند
پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميکرد
پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت کرد
زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شرکت ميکرد و علاوه بر آن به ساير بازيکنان هم روحيه ميداد
اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شرکت کرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نکرد
در يکي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال زماني که پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين ميرفت مربي با يک تلگرام پيش او آمد
پسر تلگرام را خواند و سکوت کرد
او در حالي که سعي ميکرد آرام باشد زير لب گفت:پدرم امروز صبح فوت کرده است
اشکالي ندارد امروز در تمرينات شرکت نکنم؟
مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت:پسرم!اين هفته استراحت کن
حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي
روز شنبه فرا رسيد
پسر جوان به آرامي وارد رخت کن شد و وسايلش را کناري گذاشت
مربي و بازيکنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند
پسر جوان به مربي گفت:لطفا اجازه دهيد من امروز بازي کنم
فقط همين يک روز.مربي وانمود کرد که حرفهاي او را نشنيده است
امکان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيکن تيمش در مهمترين مسابقه بازي کند
اما پسر جوان شديدا اصرار ميکرد .مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت:باشد ميتواني بازي کني
مربي و بازيکنان و تماشاچيان نميتوانستند آنچه را ميديدند باور کنند
اين پسر که هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نکرده بود تمام حرکاتش بجا و مناسب بود
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد
او ميدويد پاس ميداد و به خوبي دفاع ميکرد.در دقايق آخر بازي او پاسي داد که منجر به برد تيم شد
بازيکنان او را روي دستهاشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند
آخر کار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترک کردند مربي ديد که پسر جوان در گوشه اي نشسته است
مربي گفت:پسرم!من نميتوانم باور کنم.تو فوق العاده بودي.بگو ببينم چطور توانستي به اين خوبي بازي کني؟
پسر در حالي که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد:ميدانيد که پدرم فوت کرده است.آيا ميدانستيد او نابينا بود؟
سپس لبخند کمرنگي بر لبانش نشست و گفت:پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شرکت ميکرد
اما امروز اولين روزي بود که او ميتوانست به راستي مسابقه را ببيند و من ميخواستم به او نشان دهم که ميتونم خوب بازي کنم

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:28 :: نويسنده : موش موشی

در اوزاکاي ژاپن ، شيريني‌سراي بسيار مشهوري بود
شهرت آن به خاطر شيريني‌هاي خوشمزه‌اي بود که مي‌پخت
مشتري‌هاي بسيار ثروتمندي به اين مغازه مي‌آمدند ، چون قيمت شيريني‌ها بسيار گران بود
صاحب فروشگاه هميشه در همان عقب مغازه بود و هيچ وقت براي خوش‌آمد
مشتري‌ها به اين طرف نمي‌آمد ، مهم نبود که مشتري چقدر ثروتمند است
يک روز مرد فقيري با لباس‌هاي مندرس و موهاي ژوليده وارد فروشگاه شد و عمداً نزديک پيش‌خوان آمد
قبل از آن‌که مرد فقير به پيشخوان برسد
، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بيرون پريد و فروشندگان را به کناري کشيد
و با تواضع فراوان به آن مرد فقير خوش‌آمد گفت
و با صبوري تمام منتظر شد تا آن مرد جيب‌هايش را بگردد تا پولي براي يک تکه شيريني بيابد
صاحب فروشگاه خيلي مؤدبانه شيريني را در دست‌هاي مرد فقير قرار داد
و هنگامي که او فروشگاه را ترک مي‌کرد ،صاحب فروشگاه همچنان تعظيم مي‌کرد
وقتي مشتري فقير رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند
و پرسيدند که در حالي که براي مشتري‌هاي ثروتمند از جاي خود بلند نمي‌شويد ،
چرا براي مردي فقير شخصاً به خدمت حاضر شديد ؟
صاحب مغازه در پاسخ گفت :
مرد فقير همه‌ي پولي را که داشت براي يک تکه شيريني داد
 و واقعاً به ما افتخار داد اين شيريني براي او واقعاً لذيذ بود
شيريني ما به نظر ثروتمندان خوب است
، اما نه آنقدر که براي مرد فقير ، خوب و باارزش است

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:27 :: نويسنده : موش موشی

مردي مقابل گل فروشي ايستاد.او مي خواست دسته گلي براي مادرش که در
شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد  دختري را ديد که در کنار درب نشسته بود و
گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي
کني ؟
دختر گفت : مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل بخرم ولي پولم کم است . مرد
لبخندي زد و گفت :با من بيا? من براي تو يک دسته گل خيلي قشنگ مي خرم تا
آن را به مادرت بدهي.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند دختر در حالي که دسته گل را در دستش گرفته
بود لبخندي حاکي از خوشحالي و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : مي
خواهي تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهي نيست!
مرد ديگرنمي توانست چيزي بگويد. بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نياورد? به گل فروشي برگشت? دسته گل را پس گرفت و 500 کيلومتر رانندگي
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد

شکسپير مي گويد:

به جاي تاج گل بزرگي که پس از مرگم براي تابوتم مي آوري،
شاخه اي از آن را همين امروز به من هديه کن

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:25 :: نويسنده : موش موشی

اولين پيام ماهواره اميد به زمين : زمين گرد است

بنا بر آخرين اخبار ماهواره اميد در حال عبور از آسمان قزوين متوقف و مفقود گرديد

ماهواره اميد به علت لايي کشي بين ماهواره ها و بوق زدن بيجا و مسافر کشي بازداشت شد

به علت قرار گرفتن اميد درفضا, به ناهيد و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعايت کنن

ماهواره اميد از کشف يک امامزاده بين زحل و مريخ خبر داد

ماهواره ي بي جنبه ايراني از سياره زهره خواستگاري کرد

ششمين پيام از ماهواره اميد مخابره شد يه دونه کارت شارژ 2000 تومني ايرانسل بفرستيد تا بازم پيام بدم

پيام ماهواره اميد مخابره گرديد: تنها بناي قابل رويت از فضا مرقد امام است

ماهواره اميد به علت روبرو نشدن با نقشه رژيم صهيونستي از ادامه دور زدن زمين منصرف شد. درود بر اين دلاور ايراني

پيام دريافتي از ماهواره اميد: من از اين بالا روي اسراييل تف کردم

نهمين پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيد

توسط ماهواره ي اميد براي اولين بار پرچم ايران در سياره ي مريخ برافاشته شد : به سياره ي شهيد پرور مريخ خوش آمديد

اولين عکس از ماهواره اميد به ايران مخابره شد که تصويري از دکتر احمدي ن‍ژاد است

هجدهمين پيام دريافتي از ماهواره ي سفير اميد: اينجا تاريکه من ميترسم

ماهواره اميدازمدارخارج شده است و فقط به دور سياره زهره مي چرخد! و اين پيام هارا ارسال ميكند: الهي دورت بگردم، جيگر چند سالته؟

بيست و چهارمين خبر از ماهواره اميد : من گم شدم

بنا بر خبر پرتاب ماهواره ي اميد، نيروي انتظامي اعلام کرد: بزودي براي کنترل روابط ميان اميد و زهره يک فروند سفينه ي گشت ارشاد به فضا خواهيم فرستاد

به دنبال ناکامي هاي ماهواره اميد متخصصان در حال ساخت ماهواره محمود هستند بعضي از منابع اگاه اعلام کرده اند که ماهواره اميد به سيارات زحل و زهره شماره داده است

و

در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافت

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:23 :: نويسنده : موش موشی

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسيدم
شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم
و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد. شما مي‌خواهيد تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:18 :: نويسنده : موش موشی

زني جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب.
 در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود.
 زن نفسش را در سينه حبس مي کند.
دکتر به سمت او مي رود. زن با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم
. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده
. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم...
 بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي،
روي تخت جابجاش کني، حمومش کني،
 زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...

با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن زن شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد.
سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.

با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه زن مي گذارد و ميگويد:
 شوخي کردم... شوهرت همون اولش مُرد.

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:16 :: نويسنده : موش موشی

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…

 ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:13 :: نويسنده : موش موشی

هموطن اصفهاني ما توي اتوبان با سرعت 180 کيلومتر در ساعت مي رفته که پليس با دوربينش شکارش مي کند و ماشينش را متوقف مي کند. پليس مي‌آيد کنار ماشين و مي‌گويد:

“گواهينامه و کارت ماشين!” اصفهاني با لهجه غليظي مي‌گويد:” من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست. کارتا ايناشم پيشي من نيست.

من صاحَب ماشينا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلي عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتين.”

مامور پليس که حسابي گيج شده بوده بيسيم مي‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف مي‌کند و درخواست کمک فوري مي‌کند.

فرمانده اش هم ميگويد که او کاري نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل مي‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گويد:

آقا گواهينامه؟ اصفهاني گواهينامه اش را از توي جيبش در مي‌آورد و مي‌دهد به فرمانده. فرمانده مي‌گويد: کارت ماشين؟ اصفهاني کارت ماشين را که به نام خودش بوده از جيبش در مي‌آورد و مي‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روي صندلي عقب چاقويي نيافته، عصباني دستور مي‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهاني در را باز ميکند و فرمانده مي‌بيند که صندوق هم خالي است.

فرمانده که حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهاني مي‌گويد:” پس اين مأمور ما چي ميگه؟!

اصفهاني مي‌گويد: “چي ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم مي‌خواد بگد من داشتم 180 تا سرعت مي‌رفتم؟

پيوندها


ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 16
بازدید هفته : 98
بازدید ماه : 95
بازدید کل : 17326
تعداد مطالب : 194
تعداد نظرات : 74
تعداد آنلاین : 1