خنده بازار موش موشی
یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:34 :: نويسنده : موش موشی

در افسانه اي هندي آمده است که مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهاي چوبي مي بست...چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي
خانه اش آب مي برد.
يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت. هربار که مرد مسير
خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين کار را مي کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظيفه اي را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام مي دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف وظيفه اش را
انجام دهد. هر چند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پير آنقدر شرمنده بود که يک روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب
بکشد تصميم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي
که از من استفاده کرده اي فقط از نصف حجم من سود برده اي...فقط نصف
تشنگي کساني را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي. "
مرد خنديد و گفت: " وقتي برمي گرديم با دقت به مسير نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در يک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گياهان زيبايي روييده اند.
مرد گفت: " مي بيني که طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه
مي دانستم که تو ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده کنم. اين
طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم و تو هم هميشه و هر روز به آنها
آب مي دادي. به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتي چطور مي توانستي اين کار را بکني؟ "

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:32 :: نويسنده : موش موشی

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست .
پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد ؛ پسر بچه پرسيد : ((يک بستني ميوه اي چند است؟ ))
پيشخدمت پاسخ داد : ((50 سنت))
پسر بچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسيد ( يک بستني ساده چند است ؟ ))
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد ( 35 سنت ))
پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : (( لطفآ يک بستني ساده ))
پيشخدمت بستني را آورد و بدنبال کار خود رفت .
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق داد و رفت .
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوکه شد .
آنجا در کنار ظرف خالي بستني ؛ 2 سکه 5 سنتي و 5 سکه 1 سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت !!

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:30 :: نويسنده : موش موشی


اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي است که عاشق فوتبال بود
در تمام تمرينها او سنگ تمام ميگذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه هاي تيم بود تلاشهايش به جايي نميرسيد
در تمام بازيها ورزشکار اميدوار ما روي نيمکت کنار زمين مينشست اما اصلا پيش نمي آمد در مسابقه اي بازي کند
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي ميکرد و رابطه ويزه اي بين آندو وجود داشت
گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمکت کنار زمين مينشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او ميپرداخت
اين پسر بچه در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانش آموز کلاس بود
اما پدرش باز هم او را تشويق ميکرد که به تمرينهايش ادامه دهد گرچه به او ميگفت که اگر دوست ندارد مجبور نيست اين کار را انجام دهد
اما پسر که عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه دهد
او در تمام تمرينها حداکثر تلاشش را ميکرد به اين اميد که وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند
در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرينها شرکت ميکرد اما همچنان يک نيمکت نشين باقي ماند
پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميکرد
پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت کرد
زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شرکت ميکرد و علاوه بر آن به ساير بازيکنان هم روحيه ميداد
اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شرکت کرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نکرد
در يکي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال زماني که پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين ميرفت مربي با يک تلگرام پيش او آمد
پسر تلگرام را خواند و سکوت کرد
او در حالي که سعي ميکرد آرام باشد زير لب گفت:پدرم امروز صبح فوت کرده است
اشکالي ندارد امروز در تمرينات شرکت نکنم؟
مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت:پسرم!اين هفته استراحت کن
حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي
روز شنبه فرا رسيد
پسر جوان به آرامي وارد رخت کن شد و وسايلش را کناري گذاشت
مربي و بازيکنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند
پسر جوان به مربي گفت:لطفا اجازه دهيد من امروز بازي کنم
فقط همين يک روز.مربي وانمود کرد که حرفهاي او را نشنيده است
امکان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيکن تيمش در مهمترين مسابقه بازي کند
اما پسر جوان شديدا اصرار ميکرد .مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت:باشد ميتواني بازي کني
مربي و بازيکنان و تماشاچيان نميتوانستند آنچه را ميديدند باور کنند
اين پسر که هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نکرده بود تمام حرکاتش بجا و مناسب بود
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد
او ميدويد پاس ميداد و به خوبي دفاع ميکرد.در دقايق آخر بازي او پاسي داد که منجر به برد تيم شد
بازيکنان او را روي دستهاشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند
آخر کار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترک کردند مربي ديد که پسر جوان در گوشه اي نشسته است
مربي گفت:پسرم!من نميتوانم باور کنم.تو فوق العاده بودي.بگو ببينم چطور توانستي به اين خوبي بازي کني؟
پسر در حالي که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد:ميدانيد که پدرم فوت کرده است.آيا ميدانستيد او نابينا بود؟
سپس لبخند کمرنگي بر لبانش نشست و گفت:پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شرکت ميکرد
اما امروز اولين روزي بود که او ميتوانست به راستي مسابقه را ببيند و من ميخواستم به او نشان دهم که ميتونم خوب بازي کنم

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:28 :: نويسنده : موش موشی

در اوزاکاي ژاپن ، شيريني‌سراي بسيار مشهوري بود
شهرت آن به خاطر شيريني‌هاي خوشمزه‌اي بود که مي‌پخت
مشتري‌هاي بسيار ثروتمندي به اين مغازه مي‌آمدند ، چون قيمت شيريني‌ها بسيار گران بود
صاحب فروشگاه هميشه در همان عقب مغازه بود و هيچ وقت براي خوش‌آمد
مشتري‌ها به اين طرف نمي‌آمد ، مهم نبود که مشتري چقدر ثروتمند است
يک روز مرد فقيري با لباس‌هاي مندرس و موهاي ژوليده وارد فروشگاه شد و عمداً نزديک پيش‌خوان آمد
قبل از آن‌که مرد فقير به پيشخوان برسد
، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بيرون پريد و فروشندگان را به کناري کشيد
و با تواضع فراوان به آن مرد فقير خوش‌آمد گفت
و با صبوري تمام منتظر شد تا آن مرد جيب‌هايش را بگردد تا پولي براي يک تکه شيريني بيابد
صاحب فروشگاه خيلي مؤدبانه شيريني را در دست‌هاي مرد فقير قرار داد
و هنگامي که او فروشگاه را ترک مي‌کرد ،صاحب فروشگاه همچنان تعظيم مي‌کرد
وقتي مشتري فقير رفت ، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند
و پرسيدند که در حالي که براي مشتري‌هاي ثروتمند از جاي خود بلند نمي‌شويد ،
چرا براي مردي فقير شخصاً به خدمت حاضر شديد ؟
صاحب مغازه در پاسخ گفت :
مرد فقير همه‌ي پولي را که داشت براي يک تکه شيريني داد
 و واقعاً به ما افتخار داد اين شيريني براي او واقعاً لذيذ بود
شيريني ما به نظر ثروتمندان خوب است
، اما نه آنقدر که براي مرد فقير ، خوب و باارزش است

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:27 :: نويسنده : موش موشی

مردي مقابل گل فروشي ايستاد.او مي خواست دسته گلي براي مادرش که در
شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد  دختري را ديد که در کنار درب نشسته بود و
گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي
کني ؟
دختر گفت : مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل بخرم ولي پولم کم است . مرد
لبخندي زد و گفت :با من بيا? من براي تو يک دسته گل خيلي قشنگ مي خرم تا
آن را به مادرت بدهي.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند دختر در حالي که دسته گل را در دستش گرفته
بود لبخندي حاکي از خوشحالي و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : مي
خواهي تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهي نيست!
مرد ديگرنمي توانست چيزي بگويد. بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نياورد? به گل فروشي برگشت? دسته گل را پس گرفت و 500 کيلومتر رانندگي
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد

شکسپير مي گويد:

به جاي تاج گل بزرگي که پس از مرگم براي تابوتم مي آوري،
شاخه اي از آن را همين امروز به من هديه کن

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:25 :: نويسنده : موش موشی

اولين پيام ماهواره اميد به زمين : زمين گرد است

بنا بر آخرين اخبار ماهواره اميد در حال عبور از آسمان قزوين متوقف و مفقود گرديد

ماهواره اميد به علت لايي کشي بين ماهواره ها و بوق زدن بيجا و مسافر کشي بازداشت شد

به علت قرار گرفتن اميد درفضا, به ناهيد و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعايت کنن

ماهواره اميد از کشف يک امامزاده بين زحل و مريخ خبر داد

ماهواره ي بي جنبه ايراني از سياره زهره خواستگاري کرد

ششمين پيام از ماهواره اميد مخابره شد يه دونه کارت شارژ 2000 تومني ايرانسل بفرستيد تا بازم پيام بدم

پيام ماهواره اميد مخابره گرديد: تنها بناي قابل رويت از فضا مرقد امام است

ماهواره اميد به علت روبرو نشدن با نقشه رژيم صهيونستي از ادامه دور زدن زمين منصرف شد. درود بر اين دلاور ايراني

پيام دريافتي از ماهواره اميد: من از اين بالا روي اسراييل تف کردم

نهمين پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخرم نكنيد

توسط ماهواره ي اميد براي اولين بار پرچم ايران در سياره ي مريخ برافاشته شد : به سياره ي شهيد پرور مريخ خوش آمديد

اولين عکس از ماهواره اميد به ايران مخابره شد که تصويري از دکتر احمدي ن‍ژاد است

هجدهمين پيام دريافتي از ماهواره ي سفير اميد: اينجا تاريکه من ميترسم

ماهواره اميدازمدارخارج شده است و فقط به دور سياره زهره مي چرخد! و اين پيام هارا ارسال ميكند: الهي دورت بگردم، جيگر چند سالته؟

بيست و چهارمين خبر از ماهواره اميد : من گم شدم

بنا بر خبر پرتاب ماهواره ي اميد، نيروي انتظامي اعلام کرد: بزودي براي کنترل روابط ميان اميد و زهره يک فروند سفينه ي گشت ارشاد به فضا خواهيم فرستاد

به دنبال ناکامي هاي ماهواره اميد متخصصان در حال ساخت ماهواره محمود هستند بعضي از منابع اگاه اعلام کرده اند که ماهواره اميد به سيارات زحل و زهره شماره داده است

و

در پي پرتاب موفقيت آميز ماهواره اميد و دستيابي ايران به تكنولوژي فضايي ، نام كهكشان راه شيري به بزرگراه شيخ فضل الله نوري تغيير يافت

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 19:23 :: نويسنده : موش موشی

به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسيدم
شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم
و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند

من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد. شما مي‌خواهيد تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:18 :: نويسنده : موش موشی

زني جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب.
 در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود.
 زن نفسش را در سينه حبس مي کند.
دکتر به سمت او مي رود. زن با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند...

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم
. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده
. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم...
 بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي،
روي تخت جابجاش کني، حمومش کني،
 زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...

با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن زن شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد.
سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.

با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه زن مي گذارد و ميگويد:
 شوخي کردم... شوهرت همون اولش مُرد.

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:16 :: نويسنده : موش موشی

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…

 ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:13 :: نويسنده : موش موشی

هموطن اصفهاني ما توي اتوبان با سرعت 180 کيلومتر در ساعت مي رفته که پليس با دوربينش شکارش مي کند و ماشينش را متوقف مي کند. پليس مي‌آيد کنار ماشين و مي‌گويد:

“گواهينامه و کارت ماشين!” اصفهاني با لهجه غليظي مي‌گويد:” من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست. کارتا ايناشم پيشي من نيست.

من صاحَب ماشينا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلي عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتين.”

مامور پليس که حسابي گيج شده بوده بيسيم مي‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف مي‌کند و درخواست کمک فوري مي‌کند.

فرمانده اش هم ميگويد که او کاري نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل مي‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گويد:

آقا گواهينامه؟ اصفهاني گواهينامه اش را از توي جيبش در مي‌آورد و مي‌دهد به فرمانده. فرمانده مي‌گويد: کارت ماشين؟ اصفهاني کارت ماشين را که به نام خودش بوده از جيبش در مي‌آورد و مي‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روي صندلي عقب چاقويي نيافته، عصباني دستور مي‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهاني در را باز ميکند و فرمانده مي‌بيند که صندوق هم خالي است.

فرمانده که حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهاني مي‌گويد:” پس اين مأمور ما چي ميگه؟!

اصفهاني مي‌گويد: “چي ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم مي‌خواد بگد من داشتم 180 تا سرعت مي‌رفتم؟

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 18:12 :: نويسنده : موش موشی

کشيشي در اتوبوس نشسته بود که يک ولگرد مست و لايعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه اي باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتي از کشيش پرسيد

پدر روحاني روماتيسم از چي ايجاد ميشود؟

کشيش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتيسم حاصل مستي و ميگساري و بي بند و باري و روابط جنسي نا مشروع است

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشيش از او پرسيد تو حالا چند وقت است که روماتيسم داري؟

مردک گفت من روماتيسم ندارم

اينجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتيسم بدي است
!!!

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 12:10 :: نويسنده : موش موشی

اگر اين قسمت را بخوانيد برايتان جالب خواهد بود و بيشتر به رياضي علاقمند مي شويد.


هر عددي دوست داريد در نظر بگيريد ( مثلا عدد 674328 )


تعداد رقمهاي اين عدد را شمرده و آنرا بنويسيد ( در اين مثال 6 مي شود )


سپس تعداد ارقام زوج را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد زوجها 4 است پس داريم 64 )


حال تعداد ارقام فرد را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد فردها 2 است پس داريم 642 )


هم اکنون عدد 642 را داريم با اين عدد نيز مراحل با لا را تکرار کرده


تعداد رقمهاي اين عدد را شمرده و آنرا بنويسيد ( 3 مي شود )


سپس تعداد ارقام زوج را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد زوجها 3 است پس داريم 33 )


حال تعداد ارقام فرد را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد فردها 0 است پس داريم 330 )


حالا براي عدد 330 اين کار را انجام مي دهيم


تعداد رقمهاي اين عدد را شمرده و آنرا بنويسيد ( 3 مي شود )


سپس تعداد ارقام زوج را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد زوجها 1 است پس داريم 31)


حال تعداد ارقام فرد را شمرده کنار عدد قبلي قرار دهيد ( تعداد فردها 2 است پس داريم 312 )


در اين مثال مشاهده نموديم که آ خر به 312 رسيديم


ما ادعا مي کنيم که هر عدد طبيعي با اين روال به 312 ختم مي شود باور نداريد امتحان کنيد

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 12:5 :: نويسنده : موش موشی

1- می ری تو یه وبلاگی میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زاده هست!

2-یه فایل زیپ دانلود می کنی به جز آنفلوانزای مرغی تمام ویروسها توشن

3-تو جستجو گر گوگل تایپ می کنی کرگدن.عکس خودتو پیدا می کنه

4-بعد از کلی کار و خستگی می ری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن

5-داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره) میزنی.یهو کارتت تموم میشه

6-سایت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو می افته صفحه 400!

7- 3 ساعت یه فایل و دانلود می کنی (بدو ن DAP)به 99 در صد که می رسی یهو reset می شی.

8-رو لینک بالای 18 سال کلیک می کنی یهو می ری تو سایت عمو پورنگ!

یک شنبه 20 شهريور 1390برچسب:, :: 2:2 :: نويسنده : موش موشی

چرا در کنکور قبول نمیشویم ؟! چرا ؟!

جواب سوال این هست که سال فقط ۳۶۵ روز است !! باور نمیکنید !؟

۱ – در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند .

۲ – حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است . بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند .

۳ – در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا  ۱۲۲ روز میشود . بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند .

 ۴ – اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا در سال ۱۵ روز میشود . پس ۱۲۶ در روز باقی میماند .

۵ – طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل سال ۳۰ روز میشود . پس ۹۶ روز باقی میماند .

۶ -۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است . چرا که انسان موجودی اجتماعی است . این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند .

۷ – روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند . پس ۴۶ روز باقی میماند .

۸ – تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند . پس ۱۶ روز باقی میماند .

۹ – در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند .

۱۰ – در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود پس ۳ روز دیگر باقی است .

۱۱ – سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند !

۱۲ – آن ۱ روز باقی مانده هم روز تولد شماست ! چگونه میتوان در آن روز درس خواند !؟

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:24 :: نويسنده : موش موشی

این تیریپت منو کشته

نمیدونم از کدوم کُره اومده

حضرت موسی

عمو دوست نداری خواننده شی بگو

بقیه عکس ها در ادامه مطلب (13 عکس)



ادامه مطلب ...
شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:22 :: نويسنده : موش موشی

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی

سال اول پسرها با کیف سامسونت به دانشگاه می آیند ولی سال آخر با خود هیچ چیز نمی آورند! ( حتی خودشان را!) 
- سال اول همیشه برای نشستن در صندلی های جلو بین دانشجویان رقابت است ولی سال آخر برای نشستن در صندلی های عقب!
- سال اول پسرها دنبال دخترها ی دانشگاه هستند ولی سال اخر دختر ها دنبال پسرها!
- در سال اول همه گمشده ی خود را فقط در داخل سال ورودی خود جستجو می کنند ولی سال اخر همه گم شده ی خود را همه جا جستجو می کنند به جز سال ورودی خود!
- در سال اول پسر ها، دخترهای سال ورودی خود را ناموس خود می دانند ولی در سال آخر طفیلی خود!
- سال اول اکثر دخترها به علت چندش آور بودن حتی از کنار سرویس های بهداشتی دانشکده هم عبور نمی کنند ولی در سال اخر اکثر وقت خود را در جلوی آینه ی همان سرویس می گذرانند!
- در سال اول هر پسری که ازدواج کند بقیه پسر ها او را تیز و موفق می دانند و به حال او غبطه می خورند ولی در سال اخر هر پسری که ازدواج کند همه او را احمق و بیچاره می دانند و به حال او گریه می کنند!
- در سال اول اگر دختری به پیشنهاد ازدواج پسری جواب رد بدهد بقیه دخترها او را تحسین کرده و قهرمان ملی خود تلقی می کنند ولی در سال آخر اگر پسری پیدا شود که به یک دختر پیشنهاد ازدواج بدهد بقیه دختر ها آن دختر را تحسین کرده و قهرمان ملی تلقی می کنند! 
- سال اول دخترها با چند جزوه و یک کیف کوچک برای مداد و خودکار به دانشگاه می آیند ولی سال آخر با یک کیف بزرگ محتوای آرایشگاه همراه! 
- در سال اول اگر کسی به کار تحقیقاتی و علمی یا حتی فرهنگی بپردازد یا در انجمسال اول پسرها با کیف سامسونت به دانشگاه می آیند ولی سال آخر با خود هیچ چیز نمی آورند! ( حتی خودشان را!) 
- در سال اول همه (مخصوصا دختر خانم ها) آرزوی گرفتن نمره ی بیست را از اساتید دارند ولی در سال اخر همه ی دانشجویان برای نمره ی ده حاضرند به مستخدم دانشکده هم التماس کنند! 
- در سال اول همه ضمن خوشحالی از ورود به دانشگاه رویای ادامه ی تحصیل تا مقطع دکترا و چه بسا بالاتر را در سر می پرورانند ولی در سال آخر همه برای اتمام دوره شان لحظه شماری می کنند! 
- سال اول همه ی دانشجویان اساتید خود را افرادی نابغه فعال و نمونه می دانند و آنها را به عنوان الگوی خود قرار می دهند ولی در سال آخر ، اساتید خود را افراد معمولی ای که یا شانس داشتند و یا پارتی می شناسند! 
- سال اول دانشجویان دانشگاه را محیطی می دانند که در آن می توانند علم خود را کامل کنند و به مدارج بالای علمی برسند ولی سال آخر متوجه می شوند همان اندک علمی را که در دوران قبل از دانشگاه آموخته بودند از دست دادند وفقط یک مدرک بی ارزش بدست آوردند .

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم. 
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن ۳ ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. 
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟ 
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم. 

صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست !!! 

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود !!!!

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی

مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند... 

تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم. 

مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست ،آدم وقیح حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد... 

تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم. 

اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد. با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد... 

تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم. 

پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد. کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و من هستم... 

تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم. 

راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند. سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است. خودم را به نشنیدن می زنم. موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود. چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند، البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم. 

تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم. 

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است. 

تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن!!!

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی


آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش! 

آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است! 

اتوبوس من غصه نخور،منم یه روز بزرگ میشم!(ژیان) 

اگر خواهی بمیری بی بهانه / بخور ماست و خیار وهندوانه! 

التماس۲A! 

ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم / تو عشق گل داری،من عشق گل اندامی! 

ای روزگار / با ما شدی ناسازگار! 

باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم / من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم! 

بحث۳۰یا۳۰ ممنوع! 

بخور و بخواب کارمه / الله نگهدارمه! 

به مادرت رحم کن کوچولو! 

تا جام اجل نکردم نوش / هرگز نکنم تو را فراموش! 

تاکسی نارنجی / از من نرنجی! 

تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود می گذاریم! 

جون من داداش یه خورده یواش! 

جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی / چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!! 

داداش مرگ من یواش / امان از دست گلگیر ساز و نقاش! 

در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای / سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای! 

دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی / دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی! 

دنبالم نیا آواره میشی! 

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ / ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ! 

دو دوتا هفتا کی به کیه! 

رخش بی قرار! 

رقیف بی کلک مادر! 

رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد / رنج دختر مادر کشید و لذتش داماد برد! 

رود می رود اما ریگذارش می ماند! 

زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست! 

زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش هست! 

ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود / ز شهر و خانه ام آواره بنمود! 

سر پایینی نوکرتم / سر بالایی شرمندتم(ژیان) 

شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است / از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است! 

عشق میکروبی است که از راه چشم وارد می شود و قلب را عاشق می کند! 

قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است! 

کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد / جاده از افتادگی از کوه بالا میرود! 

گاز دادن نشد مردی / عشق آن است که بر گردی! 

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند / طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند! 

تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند! 

گلگیرم ولی گل نمیگیرم! 

نوکرتم ننه! 

یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری!

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی
 


شما یک کاراکتر و شخصیت جهانی( حتی ایرانی ) اعم از هنرمند
ورزشکار سیاستمدار حتی کارتون یا هر چیز دیگه ای رو
در مغزتون انتخاب میکنید و این سیستم بسیار هوشمند با پرسیدن 10 الی 20سئوال بسته به سختی مورد انتخاب شده و دقت شما در پاسخ به سئوالات در کمال شگفتی عکس طرفو تحویلتون میده, مطمئن باشید از عملکرد این سایت شگفت زده خواهید شد. هر چه در پاسخ به سئوالات دقیقتر عمل کنید زودتر نتیجه خواهید گرفت. پاسخها 5 گزینه ای است.. بلی - خیر -نمیدانم -احتمالآ بله و احتمالآ خیر.. اگر بار اول به جواب نرسیدید ادامه را بزنید تا سیستم بتواند با پرسیدن چندسئوال دیگر مورد را حدس بزند من dido - sting - فروغ فرخزاد - مهستی - شجریان - هدیه تهرانی - نکونام - آبراهام لینکولن - غذافی - گوتی - مارسلو - زیدان - لورن بلان - جیمز هتفیلد - گابریل هاینزه - محسن یگانه رو امتحان کردم و راحت جواب داد، شدیدا عجیبه! امتحان کنید حتما و مطمئن باشید که شگفت زده خواهید شد به علت اینکه سوالات این سایت فیل+ + تر شده باید از فیل ++ تر شکن استفاده کنید 

برای مشاهده این سایت اینجا کلیک کنید
 
 
 
 
 
 
 
 
 



 

 

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:19 :: نويسنده : موش موشی

 


WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN 

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم 
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?” 

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟ 
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED” 

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ 
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”. 

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد 
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID” 

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت 
“STUPID RAIN” 
باران احمق 
THAT’S MOM!!!!

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:18 :: نويسنده : موش موشی

زندگي خود را 100% بسازید!!
حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!!

اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z 
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 

(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98% 
 
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 


(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54% 

خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!
پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟ 

(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72% 
 
(رهبري) Leadership
L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟

(نگرش) Attitude

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%
 
اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:17 :: نويسنده : موش موشی

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:17 :: نويسنده : موش موشی

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:16 :: نويسنده : موش موشی

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟

حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:13 :: نويسنده : موش موشی

دانایی را پرسیدند:
 چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟
 فرمود:
 18+
 چرا که وقتی خلایق آن را بینند،
 بی*اختیار عنان از کف دهند
 چشم*ها را گشاد گردانند
 آب از دهانشان چکه نماید
 دست*هایشان همی لرزد
 در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند
 یا احساس دست از پا درازتری نمایند
 من همچنان در عجبم از راز این عدد!!!
 شرمندم اگه اون چیزی که میخواستی نبود

وقتی بعد از یک روز شلوغ براتون غذا درست کرد و با تمام خستگی کنارتون نشست بهش بگید:ممنون عزیزم ، خوب شده ، ولی کاش قبل از درست کردنش به مامانم زنگ میزدی و طرز تهیه این غذا رو ازش میپرسیدی …

 وقتی در جمع فامیل خودتون هستید شکم بزرگ پدر زنتون رو سوژه خنده همه قرار بدهید.از صبح کتونی پا کنید و تا شب هم از پاتون در نیارید تا جورابتون بوی گربه مرده بگیرد و بعد با همان جورابها برید توی رختخواب.

 به صورتش نگاه کنید و باحالتی متاثر بگید:عزیزم چقدر پیر شدی..

 وقتی تخمه میخورید پوستهای تخمه را هر جای بریزید غیر از بشقاب جلوی دستتون.

 همیشه آب را با بطری سر بکشید.

 وقتی زنتون حواسش کاملا به شماست وانمود کنید زنتون رو ندیدید و یواشکی به بچه هایتون بگید:دوست دارید براتون یک مامان خوشگل بیارم!!.

 وقتی با تلفن صحبت میکنید به محض ورود همسرتون با دستپاچگی بگید :باشه ، من بعدا بهت زنگ میزنم ..و سریع گوشی رو قطع کنید..

 همیشه از گیرایی چشمهای دختر خاله ترشیده اتون تعریف کنید..

 خاطرات شیرین دوران مجردی خودتون رو با دوست دخترهای داشته و نداشته خودتون براش تعریف کنید..

 وقتی با اون تو رستوران هستید با صدای بلند باد گلو بزنید..

 او را با اسمهای مختلف مثل :سمیرا ،مریم ، پریسا، آتنا، شیوا… صدا کنید و بعد بگید ببخشید عزیزم این روزها حواسم زیاد جمع نیست ..

 سعی کنید یک چادر مسافرتی خوب یا ماشین راحت بخرید که شبهای که قرار است بیرون از خونه بخوابید ، زیاد سختی نکشید..

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:9 :: نويسنده : موش موشی

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:9 :: نويسنده : موش موشی

  میگن داداش: یعنی زیاد بهم نزدیک نشو

  میگن داداش: که وقتی مزاحم پیدا کردن بتونن با کمک داداشی ردش کنن

 میگن داداش: که وقتی ناراحتن با یکی حرف بزنن

  میگن داداش: که وقتی می خوان لج یکی رو در بیارن از داداش کمک بگیرن

  میگن داداش: که گاهی چیزایی رو که نمی دونن ازشون یاد بگیرن

  میگن داداش: یعنی من نمی خوام دوست پسر داشته باشم بی خیال من شو

  میگن داداش: که هم باهات حرف بزنن هم از هر پیشنهاد ناراحت کننده ای در امان باشن

  میگن داداش : وقتی می خوان برن بیرون بگن بیا با داداشم برو بیرون من راحت شم

  میگن داداش : چون تو این سن یه حمال خوب بهتر از اینه که واسه یه کسی خرج کنن

  میگن داداش : چون بنزین نیست از آژانس بهتر کار می کنه

 میگن داداش : چون محبت داداش از دوست پسر بیشتره

 میگن داداش : چون میگن جیب من و داداشیم نداره

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:8 :: نويسنده : موش موشی

تذکر آيين نامه اى:


  ۱- از خوردن قلم پرهيز کنيد. ۲- از تا کردن٬ مخدوش کردن٬سابيدن٬ ليس

 زدن و موشک درست کردن پاسخنامه خودداری نماييد. ۳- کيک به تعداد لازم

 خريداری شده است٬ از گدا گشنه بازی پرهيز کنيد! ۴- آماده! اکشن!!!


 ۱) کداميک از فرمايشات لقمان حکيم به فرزندش می باشد؟

 الف) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست دارد.

 ب) فرزندم خداوند پرهيزکاران را دوست ندارد!

 ج) پدرسگ مگه من سر گنج نشستم؟

 د) شيرمو حلالت نمی کنم اگه يه بار ديگه اين پری ورپريده رو سوار ماشينت کنی!


 ۲) مرواريد خليج فارس؟

 الف) کيش ب)پيشته ج) چخه د) مااااوووو(صدای گربه بعد از دمپايی خوردن )


 ۳) بزرگترين هواپيمای مسافربری جهان؟

 الف) بوئينگ(Booing) ب) بوئينگ کوچولو (Booing 345)

 ج) بوئينگ بزرگ(Booing707) د) باز کن اون پنجره رو! خفه شديم از بوش !!


 ۴) خواننده ی ترک؟

 الف) سيبيل کن ب) سيبيل تراش ج) ريش تراش د) سه بيل و سه خاک انداز تراش (Mach 3)


 ۵) کداميک يک تيم اسپانيايی است؟

 الف) اتلتيکو بيل بااو

 ب) اتلتيکو کلنگ با من

 ج) اتلتيکو خاک انداز هم با من

 د) اتلتيکو! پس تو چه غلطی می کنی؟


 ۶) نامزد خوش خنده ی آخرين دوره رياست جمهوری؟

 الف) کرروبی ب) کورپاک کنی ج) کچل شويی د) همه ی موارد!


 ۷) نژاد مردم ساکن کرواسی؟

 الف) کروات ب) پاپيون ج) دستمال گردن د) هيچکدام(يقه وطنی )


 ۸) کداميک جز خبرگزاريهای داخلی نيست؟

 الف) ايلنا ب) ايسنا ج) خاله نسرين اينا د) ای شرتی بزن پرس! (افتاد؟ )


 ۹) فوتباليست انگليسی؟

 الف) اندی کول ب) اندی زيربغل ج) اندی سرشانه د) اندی مرسی هيکل


  ۱۰) از سازهای موسيقی که همنشينی با مبتديان اين رشته توصيه نمی

 شود؟

 الف) ساکسيفون ب) کوله پشتی سيفون ج) چمدون سيفون د) کيف پول سيفون


 ۱۱) بازيکن تيم ملی عربستان؟

 الف) احمد الدوساری ب) حسن السه تبريز ج) غضنفر الچهار قزوين د) قلی ال اِن سانفرانسيسکو


  ۱۲) رئيس جمهور کو,چولوی روسيه؟

 الف) پوتين ب) صندل ج) دمپايی د) نزن بابا رفتم !!!


  ۱۳) .................. بى تو سردمه ؟

 الف) بخارى ب) پتو ج) آرش د) دى جى على گيتور !!

 اگه خوشت اومد نظر فراموش نشه

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:7 :: نويسنده : موش موشی

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد

 میخواست چکمه های یک بچه ای را به پایش کند ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار
 ...
 و خم و راست شدن و بچه را بغل کردن و گذاشتن روی میز بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی

 و فشار چکمه ها را به پای بچه میکندو یک نفس راحت میکشد که ...هنوز آخیش گفتن تموم نشده

 که بچه گفت این چکمه ها لنگه به لنگه است .

 بت = چکمه= پوتین

 خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور وانور شدن و مواضب باشه که بچه نیفته هرچه توانست

 کشیدتا بلاخره بتهای تنگ را یکی یکی از پای بچه درآورد .و گفت ای بابا

 و با ز با همان زحمت زیادپوتین ها این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه

 ولی با چه زحمتی که بت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بت ها را

 به پای این کوچولو بکند

 که بچه گفت

 این بت ها مال من نیست

 خانم جوان با یک بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش

 شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم

 دوباره با زحمت بیشتر این بت هایبسیار تنگ را در آورد.

 وقتی تمام شد پرسید خب حالا بت های تو کدومه؟

 بچه گفت همین ها بت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم

 مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند

 و دوباره این بت هایی را که به پای این بچه نمیرفت به پای او کرد

 یک آه طولانی کشید و

 بعد گفت خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن

 بچه گفت توی بت هام بودن دیگه ............

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:5 :: نويسنده : موش موشی

متن سنگ قبر كوروش كبير

 اي انسان هر كه باشي واز هر جا كه بيايي
  ميدانم خواهي آمد
  من كوروشم كه براي پارسي ها اين دولت وسيع را بنا نهادم
  بدين مشتي خاك كه تن مرا پوشانده رشك مبر

 ***
  متن سنگ قبر پروين اعتصامي
 آنكه خاك سيه اش بالين است
 اختر چرخ ادب پروين است
 گرچه تلخي از ايام نديد
 هر چه خواهي سخنش شيرين است

 ***
  متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
 من از نهايت شب حرف ميزنم
 من از نهايت تاريكي
 واز نهايت شب حرف مي زنم
 اگر به خانه من آمدي براي من م
 اي مهربان چراغ بيارو يك دريچه
 كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

 ***
  متن سنگ قبر فريدون مشيري
 سفر تن را تا خاك تماشا كردي
 سفر جان را از خاك به افلاك ببين
 گر مرا مي جويي
 سبزه ها را درياب با درختان بنشين

 ***
  متن سنگ قبر فردين
 بر تربت پاكت بنشينم غمناك
 كوهي زهنر خفته بينم در خاك
 از روح بزرگ هنريت فردين
 شايد مددي به ما رسد از افلاك

 ***
  متن سنگ قبر بابك بيات
 سكوت سرشار از ناگفته هاست

 ***
  متن سنگ قبر خسرو شكيبايي
 در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد
 عشق پيدا شدوآتش به همه عالم زد

 ***

 متن سنگ قبر حافظ
 بر سر تربت ما چون گذري همتي خواه
 كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود

 ***
  متن سنگ قبر سهراب سپهري
 به سراغ من اگر مي آييد
 نرم وآهسته بياييد
 مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

***
  متن سنگ قبر منوچهر نوذري
 زحق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهاني
 چه توفيقي از اين بهتر كه خلقي را بخنداني

 ***
  متن سنگ قبر وينستون چرچيل
 من براي ملاقات با خالقم آماده ام
 اما اينكه خالقم براي عذاب دردناك ملاقات با من آماده باشد چيز ديگريست

 ***
  متن سنگ قبر اسكندر مقدوني
 اكنون گور او را بس است
 آنكه جهان اورا كافي نبود

 ***
  متن سنگ قبر نيوتن
 ظبيعت وقوانين طبيعت در تاريكي نهان بود
 خدا گفت بگذار تا نيوتن بيايد.....
 وهمه روشن شد

***
 متن سنگ قبر فرانك سيناترا(بازيگر و خواننده)
  بهترين ها هنوز در راهند
  انسانهاي بزرگ واقعا” بزرگند

  فرانک سیناترا

***
متن سنگ قبر ويرجينيا وولف (نويسنده)
  در برابرت خود را پر ميكنم از فرار نكردن
  اي مرگ.

***
  متن سنگ قبر شاپور
  قلبم پر جمعيت ترين شهر دنياست……

***
متن سنگ قبر لودولف كولن رياضي دان

 3/141562353589793238462633862279088

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:5 :: نويسنده : موش موشی

قانون صف:اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. 

قانون تلفن:اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. 

قانون تعمیر:بعد از این که دست تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. 

قانون کارگاه:اگر چیزی از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خرید. 

قانون معذوریت:اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد. 

قانون حمام:وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. 

قانون روبرو شدن:احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد. 

قانون نتیجه:وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.
 

 قانون بیومکانیک:نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. 

قانون تئاتر:کسانی که صندلی آنها از راه روها دورتر است دیرتر می آیند. 

قانون قهوه:قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:5 :: نويسنده : موش موشی

- آلبرت انیشتن: در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود. یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت انیشتن او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!

۲- توماس ادیسون: که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد و پنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!

۳- بتهون: معلم او می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت”.

۴- پیکاسو: یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!

۵- هیلتون: که مالک بیش از ۳۰۰ هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!

۶- جیمز وات: که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!

۷- امیل زولا: نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

۸- ناپلئون بنا پارت: مدرسه خود را با رتبه ۴۲ به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!

۹- لویی پاستور: در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین ۲۲ نفر رتبه ۲۲ را کسب کرد!

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:4 :: نويسنده : موش موشی

فرض کنید شماره تلفن یک فرد را در اختیار دارید و دوست دارید بدانید گوشی وی ساخت کدام کارخانه است و مدل دقیق گوشی او چیست. شاید در نگاه اول چنین چیزی ممکن نباشد، اما در صورتی که شماره مورد نظر شما «ایرانسل» یا «همراه اول» باشد به سادگی چنین کاری امکان پذیر است. تنها لازمه این کار نیز دسترسی به اینترنت است.

خطوط «ایرانسل»
برای پیدا کردن نوع گوشی شماره‌های «ایرانسل» کافی است به آدرس اینترنتی {كليك كنيد}http://92.42.49.87:8080/mtn_ir-mt-web-portal مراجعه کنید.
سپس شماره تلفن همراه مورد نظر را با پیش‌شماره و بدون صفر وارد کنید و روی دکمه «مرحله بعد» کلیک نمایید (به عنوان مثال 9350000000).رصان
در صفحه بعد، کارخانه و مدل گوشی این شماره را خواهید دید.نا

خطوط «همراه اول»
برای پیدا کردن مدل گوشی شماره‌های «همراه اول» نیز کافی است به آدرس http://78.38.243.104:8080/mcci-mt-web-portal مراجعه کنید.
شماره تلفن همراه را با پیش‌شماره و به همراه کد 98 و بدون صفر وارد کرده  و روی دکمه «مرحله بعد» کلیک کنید (به عنوان مثال 989120000000).
در صفحه بعد، کارخانه و مدل گوشی این شماره موبایل را مشاهده خواهید کرد.

 

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:3 :: نويسنده : موش موشی

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

اگه خوشت اومد نظر فراموش نشه

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:2 :: نويسنده : موش موشی

من طلا بخورم؟! خدا مرگم بده!

عصرایران: می گویند در برج میلاد بستنی ای سرو می شود که روکش طلا دارد! قیمت این بستنی 250 دلار است!

فرض شماره یک با فرد شماره یک:
- فرض کنید که شما این بستنی را خوردید!
• ما شکر بخوریم که چنین بستنی را بخوریم؟
- مگر شما چه چیزتان از بقیه کمتر است؟!
• از کدام بقیه؟!
- از همان هایی که این بستنی را می خرند و می خورند!
• خب تابلوست! پولمان کمتر است؟!
- خب اینکه مشکلی نیست! بروید وام بگیرید و بستنی روکش طلا بخورید!
• ما اگر به زحمت بتوانیم دو عدد ضامن آن هم از نوع معتبرش را جور کنیم و گوش شیطان کر وام بگیریم، به یک زخم دیگرمان می زنیم نه اینکه برویم بستنی 250 دلاری بخریم!
- خب از آن وام های درست و حسابی بگیرید تا هم بتوانید به زخم تان بزنید و هم به بدنتان!

فرض شماره دو با فرد شماره دو:
- فرض کنید که شما بستنی روکش طلا را خوردید!
• این وصله ها به ما نمی چسبد! بروید با فرد دیگری فرض کنید!
- حالا فرض کنید! می گویند فرض محال که محال نیست! فرض محال کنید!
• خب آخر ما هم مشکلمان همین محال است! وقتی محال است که ما چنین بستنی را بخوریم چرا الکی به معده مان استرس وارد کنیم؟! آخر اصلاً روحیه معده ما با چنین چیزهایی سازگار نیست! ما مدتهاست که می خواهیم برویم مگنوم بخوریم دو دلیم! می ترسیم نکند معده مان از تعجب شاخ دربیاورد! آن وقت شاخش بزند روده مان را سوراخ کند و بعد خر بیار و باقالی بار کن! باز خرج بیمارستان و ...اصلاً ولمان کن! شاید ولمان کردند در خیابان!! ما نمی خواهیم فرض کنیم! برو خودت فرض کن!

فرض شماره سه با فرد شماره سه:
- فرض کنید که شما بستنی روکش طلا را خوردید!
• وا! من طلا بخورم؟! خدا مرگم! نزنین این حرفو! زبونتونو گاز بگیرین! نه آقا! نه! آقامون میگه طلا خطرناکه! یه بار بهش گفتم برام یه النگوی طلا میگیری؟! کلی عصبانی شد و گفت: «زن! این چه حرفیه می زنی؟ فکر کردی من از تو سیر شدم که برات النگوی طلا بگیرم! هیچ فکر کردی اگر یک روز النگو رو دستت کردی و به خاطر اون النگو کشتنت من دیگه با این عذاب وجدان نمی تونم زندگی کنم؟!» ما هم دیدیم راست میگه! حالا شما توقع دارین من طلا بخورم! نه! وای خدا مرگم بده! اگه شکممو سفره کردن چی؟! شما جواب آقامونو میدین؟!

فرض شماره چهار با فرد شماره چهار:
- فرض کنید شما چنین بستنی را خوردید!
• دیگه چی؟! می خوای یه روز خوش تو زندگی نداشته باشم؟! می خوای هر وقت میرم دستشویی از استرس نتونم درست کارمو بکنم؟! اصلاً اگر ما طلا را خوردیم و طلا کشید پایین! آنوقت ما چه غلطی بکنیم! از آن بدتر اگر طلا کشید بالا و ما خواستیم طلایمان را بفروشیم چه؟ می دانید چه مصیبتی باید بکشیم تا این طلا را دفع کنیم و آن را بتوانیم به موقع بگیریم! جایتان خالی یک بار یک سنگ بی ارزش دفع کردیم کلی بدبختی کشیدیم! این که دیگر طلاست و مشکلاتش دو برابر است! آخر هم باید دفعش کنی و هم باید موقع دفع مراقب باشی یک وقت داخل چاه نیافتد!

فرض شماره پنج با فرد شماره پنج:
- فرض کنید شما بستنی روکش طلا را خوردید!
• چرا فرض کنم؟! می روم و بستنی روکش طلا را میخرم و می خورم! دیگر چرا ذهنم را اذیت کنم و فرض کنم!
- ایول! یعنی شما می توانید چنین بستنی را بخرید؟!
• بله که می توانم! چرا نتوانم! پول دارم! بستنی می خرم و می خورم!
- ایول! می توانم بپرسم راز موفقیتتان چیست؟!

 

• خیر! چرا حرف سیاسی می زنید؟! بروید مزاحم نشوید آقا!

شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, :: 21:1 :: نويسنده : موش موشی

برخورد پليس در نقاط مختلف جهان

 

برخورد پليس در نقاط مختلف جهان

آمریکا: شما خلاف می کنید ، پلیس شما را دستگیر میکند. احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش می کند. صحنه ضرب و شتم شما از ۲۲۲ کانال خبری و سیاسی پخش میشود. پلیس رسوا می شود. پلیس از مردم آمریکا عذرخواهی می کند. پلیس ۱۵ میلیون دلار به شما غرامت می دهد. شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات می شوید.

ایتالیا: شما خلاف می کنید ، پلیس شما را دستگیر می کند. شما به پلیس رشوه می دهید. شما آزاد می شوید!
 
فرانسه: شما خلاف می کنید اما پلیس شما را دستگیر نمی کند چون فعلاً به خاطر حقوق پایینش در حال اعتصاب است.
 
انگلیس: شما خلاف می کنید و پلیس یک مسلمان سیاه پوست عرب را به جای شما دستگیر می کند.
 
آلمان: شما خلاف می کنید و سگ های پلیس ردتان را پیدا می کنند و شما را دستگیر می کنند.
 
سوئیس: شما خلاف نمی کنید پس نیازی به حضور پلیس نیست.
 
چین: شما خلاف می کنید. شما اعدام می شوید!
 
هندوستان: شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند و شما عاشق دختر رییس پلیس می شوید و توسط اون دختر از زندان فرار می کنید و در حالیکه دو تایی آواز میخوانید و دور درخت می چرخید و روسری دور گردن معشوقه تان می پیچید و هی دستش را می گیرید و می کشید و ول میکنید به دوردست ها فرار می کنید.
 
روسیه: شما خلاف می کنید اما قبل از آنکه توسط پلیس دستگیر شوید توسط گروه های رقیب کشته می شوید
 
و ایران: هی شما خلاف می کنید... هی پلیس خلاف می کنه !

 

می‌دونید كارتن‌هایی كه دوست داشتیم عاقبتشون چی شد؟

آقای سکسکه عمل کرده, میره سر کار و میاد و زندگیشو می کنه!
الفی دیگه از هیچی نمی ترسه!
آلیس, شوهر کرده, دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده,
آن شرلی! ارایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی....
ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوزم خوابه!
پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!
بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!
بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن.
دامبو ، پلنگ صورتی, پسر شجاع, خانوم کوچولو, شیپورچی, یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!
تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!
تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!
تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود, الان تو زندانه!(لابد به جرم آزادی اندیشه!!)
میگن خاله ریزه رفته مکه و حاج خانوم شده, تو مجالس زنونه روضه می خونه و خرج زندگی خودشو شوهر معلولشو ازین راه در می آره! قاشق سحر آمیز و جنگلی ام دیگه تو کار نیست!
جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!)
چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!
حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!
خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون, اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)
خانواده دکتر ارنست همسایه مونن, هر سه تا بچه اش رفتن, زن دکتر خیلی مریضه!
رابین هود رو تو اسلام شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن!
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن, خوب که چی؟!
کایوت, بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش ! آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد!
هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!
لوک خوش شانس ساقی محله مونه!
مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!-
گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!
ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!
آقای پتی بل تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!
معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!
آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست!
پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!
هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد
نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه!
راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!
بلفی و لی لی بیت رو با همدیگه گرفتن و سنگسار شون کردن!
دادلی دورایت دو ساله که رئیس جمهور شده.!!!

 

پيوندها


ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 113
بازدید ماه : 110
بازدید کل : 17341
تعداد مطالب : 194
تعداد نظرات : 74
تعداد آنلاین : 1