خنده بازار موش موشی نويسندگان دو شنبه 4 مهر 1390برچسب:, :: 1:29 :: نويسنده : موش موشی
سلام دوستان این یه سایت جالب هستش که می رید توش نقاشی می کشید و اون می شه کاراکترتون و میتونید باهاش بازی کنید کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت... در زمان سلطان محمود ميکشتند که شيعه است، زن وشوهري بيش از 60 سال بايکديگر زندگي مشترک داشتند.آنها همه چيز را به طور مساوي بين خود تقسيم کرده بودند. جمعه 25 شهريور 1390برچسب:, :: 3:26 :: نويسنده : موش موشی
اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما رمز کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بی خبرند. پنج شنبه 24 شهريور 1390برچسب:, :: 23:12 :: نويسنده : موش موشی
میخواین ببینین در آینده چه ماشینی میخرین؟
توي قصابي بودم که يه پيرزن اومد تو و يه گوشه وايستاد . چهار شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, :: 15:51 :: نويسنده : موش موشی
يک زوج،بيست و پنجمين سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. چهار شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, :: 1:30 :: نويسنده : موش موشی
این یکی دیگه اخر ابتکاره نرم افزار پشه کش !!! Anti Mosquito 1.0 حال کنین( برای کامپیوتر) شما با استفاده از این نرم افزار می تونید از شر حشرات موذی(مگس.پشه و... .) راحت بشید!!! بارها برای شما پیش آمده که در هنگام کار با کامپیوتر یک مگس و یا پشه باعث آزار و اذیت شما شود و شما را از کار با کامپیوتر خسته کند اما این نرم افزار با تولید صدا در فرکانسی خاص باعث دور کردن حشرات موذی می شه.همچنین نرم افزار داری تنظیمات بسیار آسانی است که هیچ کاربر رایانه ای را گیج نمی کنه و شما به هیچ تجهیزات اضافه ای برای این کار احتیاج نداری.
دانلود در ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم .بهم گفت: "متشکرم". می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم".
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد". من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت: "متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم". می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم.
یه روز گذشت، سپس یک هفته ، یک سال ...
قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی"ش باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم . علتش رو نمی دونم .
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی ؟ متشکرم"
می خوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم
سالهای خیلی زیادی گذشت...
به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 23:7 :: نويسنده : موش موشی
«بابا جون؟» سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 23:6 :: نويسنده : موش موشی
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 13:18 :: نويسنده : موش موشی
اول جواب این جمع ها رو بدین ۲+۲ ۴+۴ ۸+۸ ۱۶+۱۶ انتخاب کردید؟ حالا برید به ادامه مطلب ادامه مطلب ... سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 13:12 :: نويسنده : موش موشی
این معادله رو فقط افراد عاشق میتونن حل کنن اگه حلش کردین که آفرین اگه نکردین برید به ادامه مطلب ادامه مطلب ... کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو برات بگيريم واسه تولدت؟ بابي کمي فکر کرد و ديد که اين نامه چون دروغه کارساز نيست و دوچرخه اي گيرش نمي ياد. برا همين نامه رو پاره کرد. اما بابي يه کمي فکر کرد و ديد که اين نامه هم جواب نمي ده واسه همين پارش کرد. بابي کمي فکر کرد و با خودش گفت که شايد اين نامه هم جواب نده. واسه همين پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که مي خوام برم کليسا. مامانش ديد که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولي قبل از شام خونه باش. سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:49 :: نويسنده : موش موشی
زن نصف شب از خواب بيدار شد و ديد که شوهرش در رختخواب نيست و به دنبال او گشت. سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:47 :: نويسنده : موش موشی
روزي همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصميم گرفتند تا قايم باشک بازي کنند. سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 1:45 :: نويسنده : موش موشی
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد
پيوندها
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |